سیصد و پانزده روز
سیصد و پانزده شب
سیصد و پانزده صبح و ظهر و عصر و غروب و شب و نیمه شب و بامدادان

ما که می گذرد از وصلمان ایــــــــن همه
ما که هجرمان مثل مَرد مُـــــــــــــــــــرد...

بوسه بازی با عشق و خواب
بهشت من آغوش و بازو
بهشت او سینه و بازو

بـــــــــــــــو می کنم و نذرش می شوم...
ما که سیصد و پانزده روز گذشتیم و ماندیم و خندانیدیم و گریانیدیم...
خوشیم مــــــــــــــا...