بهشتی دارم
با یک نقابِ پری ای
که دو پا دارد و مثلِ
آدمیزاد نژادان راه می رود و سوت می زند...
قدم که می زد زمانی
که تملکم ندانسته بود هنوز و نمی دانستم
که ملکِ روح و اندامم را
مالکی یاب شده،
گذرش بیانداخته شد
- سرنوشتانه -
- شاید باز ها -
به تویاتویِ چارچوبِ بالا زنگوله دارِ اتاقم
سیاهندگی اتاقِ نمورم
هی!
آبـــــــــــــی شد!
به جانِ قرآن!
اتاقِ کبود و بی ریخت و کم آسایشم
آبی شد!
من و بهشتستانِ نقابدارم
یک هفته ی دیگر عقدمونه!
+ نوشته شده در ساعت توسط سیاه
|
سیاهِ نالنده، نَر است... نَر...