اندیشیده بودم مانند سنگ پشت
اندیشانده بودم مانندِ لاک پشتِ دزد
من لاک پشتِ متوهمی بودم
پیش از فرودِ آسمانِ ستاره هایم
لاک پشتِ همیشه درون
که توهم دزدی داشت
تا شاه بانویی تیزی انگشتکانش را
کوبید بر لاکِ درونیِ سینه ام...
ایستانده بودندم
خوابانده می خواستندم
لاکانده بار آورده بودندم
نازی نازی نازی ساییدی
تک تکِ انگشت و انگشتکان و انگشتککانت را
بر زلفِ بلوریِ صنوبرم...
بال چسباندی
بر روحِ سنگ بر پشتم
تو معشوقه یِ دیوانه یِ یک بال پشتی...
یک بال پشتِ کوچک
ماچ...
+ نوشته شده در ساعت توسط سیاه
|
سیاهِ نالنده، نَر است... نَر...