زیر پلک هایم
زیر رویِ پلک هایم درد می سوزد...

من عازمِ جازم شدم
تا خودم را خودکشی بکشم...

همه ی همگان٬ همگانی گونه زر می نوازند
همگانِ همه خالی و خیال می بندند...
هیچ گوش راست نمی گوشد
همه می تفتانند...

از درد که مغزم می سوزاند
نوشتنم می گیرد
سر انگشتانم می ریند
خودم را قصدِ خود کشتن گرفته است...

سازم گوشه می گیرد...