اتاقم را
تختم را
زمینش را
برای که جمع می کنم؟
در و دیوارش را
برای چه سیاه می کنم؟
هیچکسی از هیچکسان
پایی چه برای آغاز یا پایان
از میان قلبِ منِ سرگشته
تا میانه ی این اتاقِ همیشه آشفته
نگذشت از چارچوب آهنین چوب در آغوش...
زنگوله ی بالای درب خوابیده
چارچوب از گذرانِ مکرر منِ تنها
رو به قبله
دست به قنوت است تا اتفاق کسی نو...
من برای که
برای چه
اتاقم را
از آشفتگی اش بیدار می کنم؟
امید هست؟
کسی می آید؟
تو...
همین تو...
می آیی؟
زنگوله ی بالایِ درب را بیدار می کنی؟
+ نوشته شده در ساعت توسط سیاه
|
سیاهِ نالنده، نَر است... نَر...